غمي، غمناك |
|
بازم سکوتم
سکوت را خواهم شکست برای ِ تو تو اما پای ِ آمدن نداری . . . نوشته شده توسط آنا تاریخ دوشنبه شانزدهم آذر 1388 و ساعت 22:44 |+|
سكوتم در زير سكوتم گنجي ست خاموش و مغرور همچون ميراث يك دهكده دور گنجي پنهان در خطر هجوم غارتگران گنجي كه من ديده ام و خود را به نديدن مي زنم . . . نوشته شده توسط آنا تاریخ یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 و ساعت 11:38 |+|
از تو مي ترسم از تو مي ترسم آري چند دقيقه ديگر وقت داري تا به من نگاه كني به من به چشمانم و به قلبي كه براي تو مي تپد اين شب و اين باران و تو چند دقيقه ديگر وقت داري تا به من نگاه كني پيش از آن كه كاملا تمام شود . . . نوشته شده توسط آنا تاریخ یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 و ساعت 11:29 |+|
سفربخیر ای مسافربیست و یکم شهریورهشتادوپنج بامن چه کرده ای که ازیادم نمی روی چندمین سالی ست که من بی تو بودن را زندگی می کنم این تو بودی که درهرلحظه و ساعت ازاین روزها مرا شاعرمی کردی
آري ای شاعر لحظه دلتنگی هايم می دانی؟ آنچنان صدا کرده ای که هنوزبعد ازچند سال گوشها وخاطراتم ازیاد تو پراست و من همچنان با آن که وجودت را حس نمی کنم ولی شک نمی کنم که تو هم هستي و جا جای این خونه بوی تو را می ده و من رو ازهر جای دنیا دوباره به آنجا می بره نمی دانی چقدرجات سرسفره افطارمان خالیست و من فقط یک قطره اشک کوچک را برای تسلی دل خود گدایی می کنم بابایی من می دونی هنوزداره بارون می ياد و هی این باران گونه های من وسنگ مزارتورا می شوید سفربخیر سفربخیرای مسافربیست ویکم شهریورهشتا دوپنج تا حالا هزارچله بی چراغ ازنشتن بی تو می گذرد که ماه درغیبت بی زمان تو خواب موریانه می بیند انگارهمین دیروز زمان نزدیک به دوری توازمن بود ولی خود نمی دانستم که این بارش بد مجال روزی تسکین دل بی قرارم خواهد شد . . . می دانم که می دانی ولی اینجا هنوزهم هوا بس ناجوانمردانه باروني ست و هم اینک که من دارم ازتو می گم دارد بارون مي بارد ای بارون ببار با دلُم گريه كن، خون ببار ای بارون نوشته شده توسط آنا تاریخ یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 و ساعت 0:38 |+|
هر چه هستی باش، اما باش
نوشته شده توسط آنا تاریخ یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 و ساعت 15:7 |+|
پرواز قدم مي زنم چنان كه گويي قدم نمي زنم مي ايستم چنان كه گويي نايستاده ام مي خندم چنان كه گويي نخنديده ام مي نشينم چنان كه گويي ننشته ام آن گاه به تدريج احساس مي كنم اين چيز خود حقيقي خودم هستم خداوندا هيچوقت مرگم را گدايي نكردم اما شاد مي شوم از پرواز بلند خويش . . . نوشته شده توسط آنا تاریخ جمعه چهارم اردیبهشت 1388 و ساعت 22:27 |+|
بازهم بهار از راه مي رسد بازهم بهار از راه مي رسد دوباره به دنيا مي آيم نمي پرسم چگونه يا چطور؟ تنها دوباره به دنيااااااااااااا مي آيم چشمانم را مي بندم و دوباره باز مي كنم . . . اين تولدي ديگر است اكنون وقتش است وقت رفتن به سوي دور و دورتر سلام كنم يا خداحافظي؟ نمي دانم چه بگويم بابايي جونم مرا ببخش و دوستم داشته باش بيش از آنچه من تو را دوست دارم و به من آرامشي ببخش آرامشي كه خواب و عشق و سكوت به من ندادند اكنون آماده ام بگو بابايي كه ترس ندارد بازم بهار از راه مي رسد بهار بدون بابايم مسئله فقط باز كردن چشم هايم ست چشم هايم هميشه بازاند اما من اين را نمي دانم نگران نيستم غمگين هم نيستم خود را به دست خداوند مي سپارم و سعي مي كنم شاد باشم شادماني من همچون بهار است دلهايتان بهاري باد . . . نوشته شده توسط آنا تاریخ پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 و ساعت 10:57 |+|
احساس می کنم که کسی دوست داردم احساس می کنم که کسی دوست داردم و قصد کرده گوشه ی قلبش بکاردم و من که سبز می شوم قیچی می آورد می چیند و به دست کسی می سپاردم او هم برای من دو سه تا طرح می کشد و عاقبت به شکل خودش در می آردم و چند سال بعد مرا قاب می کند با لای سنگ قبر کسی می گذاردم نقطه .و خاك قبر مرا بند مي كنند و باز بند دلم باز مي شود دستي بلند شد كه به بالا بياردم دارند دانه هاي مرا جمع مي كنند حس مي كنم هنوز كسي دوست داردم امیدوارم فهمیده باشی که با تو هستم با خود تو نوشته شده توسط آنا تاریخ شنبه سوم اسفند 1387 و ساعت 21:39 |+|
آرامش خاكستري اينك آرامشي ست خاكستري كه به من باز مي گردد آرامشي كه در خطوط نوشته هاي دوستانم پيداست آرامشي كه شايد پايان يه فصل باشد نه سرانجام همه سال ها٬ آرامشي ست غريب كه نه رسيدن را مي گويد نه پايان مرگم را نه مي گويد نه توان گفتن در اوست راهي ست كه بايد رفت نوشته شده توسط آنا تاریخ شنبه نوزدهم بهمن 1387 و ساعت 1:24 |+|
مراقبم باش بچه که بودم مدام دستم را از دستان نگرانی که مراقبم بود رها میکردم و آرزو میکردم که یکبار هم که شده تنها از خیابان زندگی رد شوم حالا که دیگر نمیشود بچه بود و فقط میشود عاشق بود از سر بچگی هرچه وسط خیابان زندگی سر به هوا میدوم هیچکس حاضر نمیشود دستم را بگیرد و برای لحظه ای حتی مراقبم باشد نوشته شده توسط آنا تاریخ یکشنبه ششم بهمن 1387 و ساعت 0:7 |+|
|